مثل هــــا و قـــصه های کـــــوتاه

 

کار هر بز نیست خرمن کوفتن

آورده اند که سلطان طغرل بیک خواست پست وزارت خراسان را به کسی وگذار کند. مرد زاهد را برگزید وآن مرد را ریش تا ناف بود، سخت

عریض و طویل.

او را حاضر آوردند و پیغام پادشاه را به وی رساندند که:( تو را نامزد وزارت خویش کردیم و کسی را شایسته تر از تو نیافتیم)

زاهد گفت: پادشاه را بگویید: وزارت پیشه ای است که آن را ابزار بسیار لازم است و از آن همه بنده را چیزی جز یک ریش دراز نیست.

پادشاه فریفته ریش من نشود و این خدمت را به دیگری واگذار فرماید.

کلاه سر فلانی گذاشت

نادر افشار ، پس از فتح هندوستان طی مراسمی، دوبار تاج سلطنت را بر سر محمد شاه هندی گذاشت.

مراسم تاج گذاری بدین ترتیب بود که: که نادر ابتدا تاج محمد شاه را

که چند میون جواهر مرصع و مزین درآن به کار رفته بود برداشت و بر سرخود نهاد . سپس تاج خود را که آهن پاره بیش نبود بر سر محمد شاه گذاشت . ازقضا کلاه نادرچنان گشاد بود که تا بینی محمدشاه رسید.

این (کلاه برداری )و (کلاه گذاری) بعد ها ضربالمثل خاص و عام گردید.

ازینرو ، هرکه بر سر معامله ای طرف خود را مغبون کند، میگویند :

فلانی، کلاه فلانی را برداشت ویا بر سرش کلاه گذاشت.

گربه مسکین اگر پر میداشتی

روزی حضرت موسی(ع)، مردی درویشی را دید که از برهنگی، در فرو رفته است. گفت: ای موسی ! دعا کن تا خدای بزرگ مرا از این فقر و بیچاره گی نجات دهد که دیگر تاب و توان از کف داده ام موسی (ع) دعا کرد و به وبه راه خود رفت.

پس از چند روز ، که از مناجات در کوه طور باز می گشت، آن مرد را دیدکه گروهی از مردم او را دستگیر کرده و می بردند.

پرسید: چه اتفاقی افتاده؟

گفتند:  این درویش پولی یافته بود اما شراب خورده و عربده کشیده است ودر حال مستی، کسی را کشته است. و اینک او را به قصاص می برند. ضریفان نکته سنج درین باره گفته اند:

گربه مسکین اگر پر داشتی           تخم گنجشک از زمین برداشتی

نمد جلو تیشه را گرفته

آهنگری و نمد مالی ، از یکدیگر نزذ قاضی شکایت برده بودن. نمد مال، نمدی را به رشوه به خانه قاضی برد تا رآی به سود او باشد.

از قضا آهنگر نیز پیش از او تیشه ای را به همین منظور به خانه قاضی برده بود .

چون روز قضاوت فرا رسید، آهنگر اندیشید نکند قاضی رشوۀ اش را از خاطر برده باشد، از روی یاد آوری گفت:

جناب قاضی ! تیشه را بزن به ریشه!

قاضی هم به پاسخ او گفت: نمد  جلو تیشه را گرفته!

نوکر حاکم است هرچه خواهد، توانست کرد.

مردی با نوکر حاکم در آویخت و بینی او را با دندان کند. حاکم او را برای محاکمه و مجازات احضار کرد.

مرد در دفاع از خود گفت: من بینی اورا نکنده ام.

حاکم پرسید: پس کی کندۀ است؟

گفت خودش.

حاکم گفت: مگر کسی میتواند بینی خویش را به دندان بکند؟

گفت: او نوکر حاکم است، هر چه خواهد، توان کرد                     

                                                                                                                     

گلزار لطایف یا قتقتک

محمد حسین میر قاسمی

گریان دیوانه

شخصی از راهی میگذشت دید دیوانه ای بالای قبری نشسته و گریان میکند، پرسید چه میکنی؟

دیوانه گفت: پدرم مرده

آن شخص گفت، قبریکه تو باالای آن نشسته و گریان میکنی، قبر بچه است از آدم کلان نیست.

دیوانه گفت: پدر مه هم د بچه گی اش مرده

 

شوخی با خلیفه

روزی بهلول پیاده از خیابان عبور میکرد که ناگهان مرکب خلیفه با جلال و شکوه تمام نمایان گشت. خلیفه که بهلول را کاملاًمیشناخت ، او را صدا زد و گفت خیلی تعجب میکنم که چرا پیاده میروی، پس الاغت را چه کردی؟ بهلول فوراً جواب داد: یا حضرت خلیفه دو سه روز قبل الاغم عمرش را بشما بخشید

 

محتسب و نماز گذار

محتسبی از نماز گذاری پرسید که نماز دیگر چند رکعت است؟

گفت ده رکعت. محتسب او را لت و کوب کرد. وقتیکه به خانه رفت به زنش موضوع را گفت. میگفتی چهار رکعت. مرد گفت ای احمق ده رکعت گفتم مرا اینقدر زد واگر چهار رکعت میگفتم مرا زده زده میکشت

 

کلنگ را بردار

روزی بهلول نزد قاضی بغداد نشته بود که قلم قاضی از دستش به زمین افتاد. بهلول به قاضی گفت: جناب قاضی کلنگت افتاد آنرا از زمین بردار. قاضی بمسخره گفت : واقعاً اینکه میگویند بهلول دیوانه است. صحیح است آخر قلم است نه کلنگ

بهلول جواب داد:مردک تودیوانه هستی که هنوز نمیدانی. با احکامیکه به این قلم مینویسی خانه مردم را خراب میکنی. اکنون تو بگو قلم است یا کلنگ؟

 

دو چیز مشابه همدیگر

شخصی ثروتمندی خواست بهلول را در میان جمعی به مسخره بگیرد به بهلول گفت: شباهتی بین من و تونیست؟

بهلول گفت: البته که هست, مرد گفت چه چیز ما شبه یکدیگر است؟ بگو! بهلول در جواب گفت: دو چیز ما شبه یکدیگر است. یکی جیب من و کله تو  هردو خالی است و دیگر جیب تو و کله من که هر دو پر است

 

ادعــا

شخصی ادعیی خدایی میکرد اورا گرفته و نزد خلیفه وقت بردند. خلیفه برای تهدید وی گفت: پارسال کسی دعوای پیغمبری کرد، اورا گرفتیم و کشتیم. مدعی گفت: کار پسندیده کرده اید، زیرا من او را نفرستاده بودم

 

بازگــشت به صفه اصلی

 

فــــکاهــی هــا

امتحان ریاضی

استاد ریاضی حین اصلاح سوالات امتحان، متوجه شد که، دو شاگردش در ده  سوال  اشتباهات مشابه داشتند. یکی از ایشان را خواست وعلت را پرسید. شاگرد در جواب سوال استاد خود چنین گفت:( اصلآ نمیدانم و شاید علت این باشد که استاد ریاضی ما یکی است

رقص مرغابی

روزی یک بازیگر تیاتر خواست تا غذای چاشت خود را در یکی از رستورانت های شهر صرف نماید. زمانیکه وارد رستورانت شد دید که تعداد در دور یک میز جمع شده اند. خود را به آنها نزدیک کرد، تا ببیند چی خبر است. دید که بالای میز یک کاسه معکو س(سرچپه) قرارداده شد و بالای آن مرغابی رقص میکند. رقص مرغابی برای بازیگر تیاتر بسیار جالب و فکر کرد که این مرغابی برای تیاتر بسیار مناسب است. مرغابی به مبلغ 50000 افغانی از نزد شاگرد رستورانت خرید خرید وبا خود به تیاتر برد.  

زمانیکه خواست رقص مرغابی را به تماشاچیان نمایش دهد مرغابی رقص نکرد.

مرغابی را با خود گرفته نزد شاگرد رستورانت رفت و به بسیار غضب گفت:( تو آدم فریبکار هستی، مرغابی که بالایم فروختید رقص نمی کند.) شاگرد رستورانت به عجله گفت :(آیا فراموش نکردی که شمع را زیر کاسه روشن کنی)ـ

موش وفیل

روزی موش و فیل خواستند سینما  بروند. وقتیکه میخواستند بلیت بگیرند فقط دو بلیت باقی مانده بود بس. و این دو بلیت عقب یکدیگر قرار داشت. ناچار بلیت هارا خریدند و داخل سینما شدند. چوکی پیشرو را فیل اشغال کرد وچوکی عقبی به موش ماند.

بعد از تفریح موش از فیل خواهش کرد تا جای های خود را عوض کنند، فیل قبول کرد.

موش در چوکی پیشرو نشست و پای خود را بالای همد یگر قرار داده و غور غور کرده گفت:( فیل بچیم حالا دیگر خوب فلم را میبینی

سه جنرال لافوک

روزی سه جنرال از نیرو های پیمان ناتو از قدرت مندی نیروهای بحری خویش صحبت میکردند.

  جنرال جرمنی گفت( دیگ کشتی قوتهای بحری ما که برای پرسونل کشتی غذامیپزند آنقدر بزرگ است که آشبز به زینه بالا شده دیگ را شور میدهد)ـ

 جنرال انگلیسی گفت ( ما برای شور دادن دیگ  یک قایق نجات را بدسترس آشپز قرار داده ایم)ـ

جنرال امریکایی گفت: ما برای آسانی کار آشپز یک تحت البحری را در اختیار آشپز قرار داده ایم تا با گردش در بین دیگ، دیگ هم شورداده شود)ـ)

بادنجان رومی

یک روز دو دانه  بادنجان رومی روی سرک راه میرفتن در هیمن حال یک موتر از بالای یکی از رومی ها تیر شد،  رومی دیگر گفت رب بیادر بیا که بریم

امتحان مریض های روانی

در یک شفاخانه که مریض های روانی را تداوی میکردند، یک روز خواستند که مریض ها را امتحان کنند ببینند که کدام یکی از مریض ها جور شده تا آنرا ترخیص کنند.  یک حوض آب بازی که در حویلی شفاخانه بود آب های آنرا خالی کردند و مریض ها را گفتند که بروید آب بازی کنید. همه مریض ها رفتند شروع کردند به آب بازی با وجودیکه حوض خالی بود و آب نداشت.  یک نفر از مریض ها داخل حوض نرفت و بیرون به یک درخت خود را تکیه داده بود. داکتر ها دید و خوشحال شدند که یک نفر بالآخره جور شده و میخواستند که آنرا ترخیص کنند. و رفتند نزد آن و پرسان کردند که تو چرا آب بازی نمی کنید گفت آب سرد هست من خنک میخورم